عشق به گرمی آفتاب

سلامی به گرمی آفتاب و بزرگی عشق!! به وبلاگ ما خوش آمدید!

استحکام ما
نویسنده : عاشق آفتاب - ساعت ٩:٥۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩٢
 

خدمتکار خانه

امین آقا که تازه پانزده سالش تمام شده بود وارد داروخانه شد و به سمت تلفن عمومی که به دیوار داروخانه نصب بود، رفت و یک شماره‌ی هفت رقمی گرفت.


مسؤول داروخانه که متوجه امین بود، به مکالماتش گوش داد.

امین پرسید: خانم می‌توانم خواهش کنم رسیدگی به باغچه‌ی خانه‌تان و آب دادن گل‌ها را به من بسپارید؟


زن پاسخ داد: نه متشکرم کسی را دارم که این کار را برایم انجام دهد!.

امین گفت: خانم من این کار را نصف قیمتی که او می‌گیرد انجام خواهم داد!

زن در جوابش گفت: از کار او کاملاً راضی‌ام!

امین بیش‌تر اصرار کرد و پیشنهاد داد: من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می کنم در این صورت شما در روزهای تعطیل زیباترین باغچه را در کل شهر خواهید داشت!


مجدداً زن پاسخ منفی داد.

امین در حالی که لبخندی بر لب داشت گوشی را گذاشت.

مسؤول داروخانه که به صحبت‌های او گوش داده بود به طرفش رفت و گفت: پسرجان! از رفتارت خوشم آمد، به خاطر این‌که روحیه‌ی خوبی داری، دوست دارم کاری به تو پیشنهاد بدهم!

امین جواب داد: نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم را می‌سنجیدم،‌من همان کسی هستم که برای این خانم کار می‌کند!

 

یادمان باشد

عملکرد ما باعث استحکام ما خواهد شد.