عشق به گرمی آفتاب

سلامی به گرمی آفتاب و بزرگی عشق!! به وبلاگ ما خوش آمدید!

مادر، من مهدی‌ام
نویسنده : عاشق آفتاب - ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩٢
 

مادر، من مهدی‌ام

 

من مهـدی‌ام در دستْ تیغ انتقامم

مادر! به قبر مخفی‌ات بادا سلامم

 

ای قلب مجروحم کباب از غربت تو

باریـده اشـکی قـرن‌هـا بـر تربت تو

 

شب تا سحرها سوختم از سوز داغت

بـودم چـراغ قبـر بـی شمـع و چـراغت

 

عُمْـری بـرایت گـریـه همـچون ابـر کردم

هم سوختم هم ساختم هم صبر کردم

 

دیروز رو گردانْد امت یکـسر از تو

امروز باشد مهدی‌ات تنهاتر از تو

 

مادر دلم خون است از بندم رها کن

دسـتی بـرآور بـر ظهـور‌ من دعـا کن

 

یا با ظهورم انتقامت را بگیرم

یا در کـنار قبـر پنـهانت بمیرم

 

مادر شنیدم بارها، قاتل تو را کشت

ای یار تنهای عـلی، آخِر چـرا کشت

 

مـادر شـنیدم بـارها، از پـا فـتادی

دیدی علی تنها بود بـاز ایستادی

 

قنفذ در آن ساعت به ثانی اقتدا کرد

دسـت تـو را از دامـن مـولا جــدا کرد

 

مـادر مپـنداری مـن از تـو دور بودم

آن روز در صُلب حُسین‌ات نور بودم

 

آوای مهـدی مهـدی‌ات آمــد بـه گـوشـم

برخاست از صلب حسین از دل خروشم

 

نفرین بر آن قـوم خدا نشـناس کـردم

درد تو را در قلب خود احساس کردم

 

ای کاش بودم تا علی را یار بودم

جای تـو من بیـن در و دیوار بودم

 

کی می‌شود بردارم از جانت مَحَن را

از خـاک بیـرون آورم بـاز آن دو تــن را

 

در حلقه‌ی زنجیرشان محکم ببندم

فـریـاد یا اُمّـاه رسـد از بـنـد بـنـدم

 

دریا کنم از خون دل چشم ترم را

پُرسم چـرا کُشتی آخر مـادرم را

 

مادر به اشک چشم‌های دوستانم

داغ تـو زین بی‌دادگـرها می‌ستانم

 

من بهترین یار وفادار تو هستم

روز ظهورم هم عزادار تو هستم