عشق به گرمی آفتاب

سلامی به گرمی آفتاب و بزرگی عشق!! به وبلاگ ما خوش آمدید!

داستان پندآموز
نویسنده : عاشق آفتاب - ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ بهمن ۱۳٩۱
 

اعتقاداتمان راچند می‌فروشیم؟! 

مقیم لندن بودم، روزی سوار تاکسی شدم و کرایه را پرداختم. راننده بقیه‌ی پول را که برمی‌گرداند 20 پنی اضافه‌تر داد!

 چند دقیقه با خودم کلنجار رفتم که بیست پنی اضافه را برگردانم یا نه؟ آخر سر بر خودم پیروز شدم و بیست پنی را پس دادم و گفتم:

ـ آقا این را زیاد دادی! ...

راننده آن را گرفت و چیزی نگفت.

به مقصد که رسیدیم هنگام پیاده شدن راننده سرش را بیرون آورد و گفت:

ـ آقا از شما ممنونم.

پرسیدم: بابت چی؟!

راننده گفت: می‌خواستم فردا بیایم مرکز شما مسلمانان و مسلمان شوم اما هنوز کمی مردد بودم. وقتی دیدم سوار ماشینم شدید خواستم شما را امتحان کنم. با خودم شرط کردم اگر بیست پنی را پس دادید بیایم!.

فردا خدمت می‌رسم!

تمام وجودم دگرگون شد حال عجیبی من دست داد .من مشغول خودم بودم درحالی که داشتم تمام اسلام را به بیست پنی می‌فروختم!!