عشق به گرمی آفتاب

سلامی به گرمی آفتاب و بزرگی عشق!! به وبلاگ ما خوش آمدید!

در جستجوی معشوق گم شده!
نویسنده : عاشق آفتاب - ساعت ٧:٥٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٠ آذر ۱۳٩۱
 

در جستجوی معشوق گم شده!

 

چند سالی می‌گذشت که دایره آبی قطعه‌ی گمشده‌ی خود را پیدا کرده بود. اکنون صاحب فرزند هم شده بود، یک دایره‌ی آبی کوچک با یک شیار کوچک.

سعی کنید گول تکه‌های گمشده‌ی دروغی رو نخورید!

 

زمان می‌گذشت و دایره‌ی آبی کوچک، بزرگ می‌شد. هر چقدر که دایره بزرگ‌تر می‌شد شعاع آن هم بیش‌تر می‌شد و مساحت شیار که دیگر اکنون تبدیل به یک فضای خالی شده بود نیز بیشتر.

 

سعی کنید گول تکه‌های گمشده‌ی دروغی رو نخورید!

 

آن‌قدر این فضای خالی زیاد شد و دایره ناراحت‌تر که ناچار برای کمک به سراغ پدر رفت و به او گفت:

 

پدر! شما چرا جای خالی ندارید؟!

 

پدر گفت: عزیزم جالی خالی نه، قطعه‌ی گمشده!

 

هر کسی در زندگی خود قطعه‌ی گمشده دارد من هم داشتم، مادرت قطعه‌ی گم شده‌ی من بود. با پیدا کردن او تکمیل شدم. یک دایره‌ی کامل!.

 

پسر از همان روز جست و جوی قطعه‌ی گمشده‌ی خود را آغاز کرد. رفت و رفت تا به یک قطعه‌ای از دایره رسید شعاع و زاویه آن را اندازه گرفت درست اندازه‌ی جای خالی بود ولی مشکل آن بود که قطعه زرد بود.

 

 

 

سعی کنید گول تکه‌های گمشده‌ی دروغی رو نخورید!

 

 

 

دایره باز هم رفت تا این‌که به یک مثلث رسید که فضای خالی خود را با قطعه‌های رنگارنگ کوچک پر کرده بود.

 

 سعی کنید گول تکه‌های گمشده‌ی دروغی رو نخورید!

 

دایره دیگر از جست و جو خسته شده بود تا این‌که به یک قطعه مربع گم شده رسید، به او گفت:

 

ـ شما قطعه‌ی گمشده‌ی من را ندیدید؟

 

قطعه مربع گریه کرد و گفت:

 

ـ من هستم!.

 

ـ ولی شما مربع هستید و قطعه‌ی گمشده‌ی من قسمتی از دایره!

 

ـ من اول قطعه‌ای از دایره بودم یعنی دقیقاً بگویم قسمتی از شما و منتظرتان! که یک مربع قرمز آمد!

 

قطعه‌ی گمشده‌ی او مربع بود ولی من گول خوردم و خود را به زور داخل فضای خالی او کردم، به مرور زمان تغییر شکل دادم و به شکل فضای خالی مربع در آمدم! ولی او قرمز بود و من آبی، به هم نمی‌خوردیم. اکنون پشیمانم!

 

من قطعه‌ی گمشده‌ی شما هستم!

 

 

 

سعی کنید گول تکه‌های گمشده‌ی دروغی رو نخورید!

 

 

 

دایره که دید قطعه گمشده‌ی خود را پیدا کرده سعی کرد او را در فضای خالی خود جا دهد اما نشد، بنابراین او را با طناب به خود بست و خوشحال راه افتاد.

 

حرکت کردن با یک قطعه که سبب بد قواره شدن دایره شده بود خیلی سخت بود ولی دایره تمام این سختی‌ها را به جان خریده بود و با عشق حرکت می‌کرد.

 

سعی کنید گول تکه‌های گمشده‌ی دروغی رو نخورید!

 

 

 

رفت و رفت ولی ناگهان گودال را ندید و داخل آن افتاد و گیر کرد. بخت به او رو کرده بود که قطعه‌ی گمشده‌اش قسمت بالای او بود و گیر نکرده بود.

 

قطعه‌ی گمشده به او گفت:

 

ـ من را باز کن تا بروم و کمک بیاورم.

 

 سعی کنید گول تکه‌های گمشده‌ی دروغی رو نخورید!

 

قطعه‌ی گمشده رفت و هیچ وقت برنگشت. دایره هم سال‌ها آن‌قدر گریه کرد تا بیضی شد (لاغر شد) و توانست از گودال بیرون بیاید.

 

دلش شور می‌زد که نکند اتفاقی برای قطعه‌ی گم شده افتاده باشد. دنبال او به هر سو رفت. تا این‌که بالاخره او را پیدا کرد. کاش هیچ وقت او را پیدا نمی‌کرد.

 

سعی کنید گول تکه‌های گمشده‌ی دروغی رو نخورید!

 

 

 

یادمان باشد:

 

سعی کنیم گول معشوقه‌های گمشده‌ی دروغی رو نخوریم!