عشق به گرمی آفتاب

سلامی به گرمی آفتاب و بزرگی عشق!! به وبلاگ ما خوش آمدید!

سه تـــایےهـــا
نویسنده : عاشق آفتاب - ساعت ٤:٥٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩۱
 

سه تـــایےهـــا

سه چیـــزو بـــا احتیـــاط بـــردار

      قـــدم

      قلـــم

      قســـم

 

سه چیـــزو پـــاک نگـه دار

     جســـم

     لبـــاس

     خیـــالات

سه چیـــزو بـــه کـــار بگیـــر

      عقـــل

      همـــت

      صبـــر

سه چیـــزو آلـــوده نکـــن

      قلـــب

      زبـــان

      چشـــم

 

 

از سه چیـــز بپرهیـــز

      گنـــاه

      افســـوس

      جهالت

 

 

 

و سه چیـــزو هـــرگـــزفـــرامـــوش نکـــن

      خـــدا

      مـــرگ

      خـــودت

 

 


 
 
داستان کیسه‌های شن
نویسنده : عاشق آفتاب - ساعت ٩:٠٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٠ اسفند ۱۳٩۱
 

داستان کیسه‌های شن

 

مردی با دوچرخه به مرز کشور رسید که دو کیسه بزرگ همراه خود داشت و می‌خواست از مرز عبور کند.

مأمور مرز پرسید: در کیسه‌ها چه داری؟!

مرد گفت: شن!...

مأمور بازرسی او را از دوچرخه پیاده کرد و چون به او مشکوک بود، یک شبانه روز او را بازداشت نمود، ولی پس از بازرسی فراوان، واقعاً جز شن چیز دیگری نیافت لذا به او اجازه‌ی عبور داد.

هفته‌ی بعد دوباره سر و کلّه‌ی همان شخص پیدا شد و تکرار مشکوک بودن و بقیه‌ی ماجرا... . این موضوع به مدت سه سال هر هفته تکرار می‌شد و پس از آن مرد دیگر در مرز دیده نشد.

روزی مأمور بازرسی مرز، همان مرد را در شهر دید و پس از سلام و احوال‌پرسی، به او گفت:

ـ من هنوز هم به تو مشکوکم و می‌دانم که در کار قاچاق بودی! راستش را بگو چه چیزی را از مرز رد می‌کردی؟!

مرد قاچاقچی گفت: دوچرخه!

 

 بعضی وقت‌ها موضوعات فرعی ما را به کلی از

موضوعات اصلی غافل می‌کند.


 
 
طنز ـ طلاق
نویسنده : عاشق آفتاب - ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٧ اسفند ۱۳٩۱
 

وقتی طلاق تقسیم میشه!


 
 
طنز ـ اختراع جدید
نویسنده : عاشق آفتاب - ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٧ اسفند ۱۳٩۱
 

قابل توجه مخترعین محترم!

...مورد نیاز و ضروری!

کیفی که بتواند صاحب آن را در هنگام خستگی حمل کند!