عشق به گرمی آفتاب

سلامی به گرمی آفتاب و بزرگی عشق!! به وبلاگ ما خوش آمدید!

حضرت فاطمه سلام‌الله‌علیها گل پرپر
نویسنده : عاشق آفتاب - ساعت ٤:۱٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩۳
 

حضرت فاطمه سلام‌الله‌علیها گل پرپر

 

مثل گلی پرپر در وسعت خونین یک بستر

تصویر پاییزی از حاصل هجده بهار عمر یک مادر

باغ گلی که این خزان در آن

روییده لاله در قدمگاه لب‌های پیغمبر

 

 

در دور دست دیدگانش درد دارد

شأن نزول سوره کوثر

 

 

در خانه‌ای خاموش شمعی نشسته در دل توفان

وقتی که با هر آه

از زخم کهنه، خون تازه می‌شود جاری

قلبی ز کوهی از صلابت

می‌لرزد از کابوس این هجران

 

در دور دست دیدگانش درد دارد

شأن نزول سوره کوثر


 
 
رمضان مبارک
نویسنده : عاشق آفتاب - ساعت ۸:۱۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩٢
 


 
 
رضایت خودم یا رضایت...
نویسنده : عاشق آفتاب - ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ تیر ۱۳٩٢
 

رضایت خودم یا رضایت...

به بچه‌ها پیامک زده بودم که برای فردا دور هم جمع شویم و برای جشن امسال برنامه‌ریزی کنیم و تو گرمی هوا، تا نیمه‌های شب خوابم نمی‌برد نیمه شعبان داشت نزدیک می‌شد و در فکر برنامه‌ای که امسال برای آن باید تدارک ببینیم بودم...

بالأخره ساعت موعود رسیدو بچه‌ها یکی یکی سرقرار پیداشون شد: احمد، مجید، امید، پویا، مجتبی و من.

خواستم شروع کنم که امید مثل همیشه گفت:

اول دعای فرج را بخوانیم به خصوص که کار برای امام زمان علیه‌السلام است!

بسم ‌الله الرّحمن الرّحیم اللهم کن لولیک الحجة بن الحسن...

دعا را که خواندیم جلسه رسمی شد. احمد و مجید طرح‌ها و نظراتشان را برای چراغانی و طاق نصرت می‌گفتند و من یادداشت می‌کردم. امید هزینه‌ها را بررسی می‌کرد و ما تقسیم کار می‌کردیم.

همه چیز به خوبی پیش می‌رفت تا این‌که مجتبی گفت:

امسال به جای موسیقی، مداحی پخش کنیم! این همه مداحی شاد و قشنگ هست!...

نگذاشتم حرفش تمام شود با اعتراض گفتم:

برو بابا!... این قدر از این خشک و مقدس بازی‌ها بدم میاد!... حالا موسیقی و ترانه‌ی شاد باشه!... چه ایرادی داره!؟...

امید گفت:

این که خشک و مقدس نیست حرفِ حساب است!... چه لزومی دارد توخیمه‌ی امام زمان علیه‌السلام، موسیقی بگذاریم؟!...

جر و بحث بالا گرفت. با غیظ گفتم:

اصلاً دور من یکی را خط بکشید من نیستم!... و از بچه‌ها جدا شدم.

به خانه رفتم وارد اتاقم شدم روی تختم دراز کشیدم. حرف‌های بچه‌ها روی مخم رژه می‌رفت. به نظرم حرف زور می‌آمد. آرام آرام خوابم برد.

صبح که از خواب بیدار شدم، هنوز درگیر جر و بحث‌های شب گذشته بودم دلم نمی‌خواست جشن به این قشنگی را به این راحتی از دست بدهم، با بی‌حوصلگی از خانه زدم بیرون.

نسیم خوشِ صبحگاهی، جان تازه‌ای در کالبد مرده‌ی من انداخت. به سمت پارک نزدیک خانه رفتم که پیرمردهای محل، صبح‌ها و عصرها توش جمع می‌شدند.

حال و هوای قشنگی داشت. جیک جیک گنجشک‌ها و نسیم صبح و درخت‌های سرو و صنوبر، حالم را عوض کرد. روی نیمکت تکیه دادم. سرم را سمت آسمان کردم و نفس عمیقی کشیدم و از ته دل فریاد زدم:

خــــــــــــــــداااااااااا....!

تو حال خودم بودم که گرمی دستی را روی شانه‌هایم حس کردم، برگشتم، دست‌های گرم حاج سید مصطفی بود. پیرمردی که تو دار دنیا فقط خدا را داشت!

همه می‌دانستند که او مرد خداست و رو حرفش حرف نیست. گفت:

پسرم اجازه هس کنارت بنشینم؟!

هرچند حوصله پند و نصیحت را نداشتم اما سرم را به نشانه رضایت تکان دادم. حاج سید مصطفی، با ذکر یاعلی کنارم نشست. گفت:

صدات رو شنیدم، خدا را صداکردی!... حلّال مشکلات!... آفرین!...

حالا چی شده؟!... سر صبح؟!... این‌جا؟!...

حرف دلم وا شد. گفتم:

حاجی، ما داریم برای میلاد امام زمان علیه‌السلام ایستگاه می‌زنیم؛ با بچه‌ها سر پخش موسیقی یا مداحی بحثمون شد!...

حاجی که به حرف‌هام خوب گوش داد، گفت: یه سؤال دارم... این جشن برای کی‌یه؟

گفتم: خُب معلومه!... برای امام زمان علیه‌السلام!...

گفت: دوست داری امام زمان علیه‌السلام تو جشنتان شرکت کنند؟

گفتم: حاجی! اصلاً برای همین ایستگاه پذیرایی و جشن می‌زنیم!

گفت: اگر آقا به همه خیمه‌ها سر بزنند و خیمه شما نیایند چی؟!...

بغض گلویم را گرفت، نوک دماغم تیر کشید، تو چشمام اشک جمع شد، گفتم:

نه!... نه!... می‌میرم اگه آقا تو خیمه ما تشریف نیارن!...

دستم را گرفت... از جا بلند شدیم و باهم قدم زدیم. حاجی گفت:

حتماً شنیدی که امام موسی کاظم علیه‌السلام از کنار خانه‌ای می‌‌گذشتند صدای ساز و آواز از خانه بلند بود. امام به خدمتکار خانه که بیرون آمده بود فرمودند:

صاحب این خانه بنده است یا آزاد؟

خدمتکار جواب داد: آزاد است آقا!...

حضرت فرمودند: بله دیگه!... آزاد است که این گونه عمل می‌کند! اگر بنده بود این کار را نمی‌کرد!

سپس حاج سید مصطفی گفت:

علی جان! از غربت امام زمانمان همین بس که در طول سال به یادش نیستیم و توی اون یک شبی هم که براش جشن می‌گیریم، گاهی وقت‌ها کارهایی می‌‌کنیم که دل آقا می‌شکند!...

حاجی گفت:

امام زمان علیه‌السلام بیشتر از جشن، از ترک گناه خوشحال می‌شن! حالا که این همه مداحی‌های قشنگ هست، قهر نکن! برید جشن را برگزار کنید!... اگر گناه نباشد، قطعاً مورد رضایت امام زمان علیه‌السلام است! ما هم امسال با پیرمردهای محل می‌آییم که باز هم گله نکنید!...

از حاج سید مصطفی تشکر کردم. دلم قرص و محکم شده بود. به سرعت خانه رفتم و به امید تلفن کردم:

امید!... جلسه، امروز بعد از ظهر، ساعت5،... به بچه‌ها هم خبر بده!... من هم تا عصر چند مولودیه گلچین می‌کنم برای تو ایستگاهمون، ببینید خوبه یا نه!... خداحافظ...

بوق... بوق...

با خودم گفتم:

آقا ما فقط شادی شما را می‌خواهیم، فقط... همین!...


در این هنگام پیامک زیبایی برایم رسید که اونو برای دوستانم فرستادم:


تـو جـانِ جـهانی و جهانِ جــانی

پیـدایـی اگـرچـه از نظـر پنـهانی

خواهم ز خدا که یوسف یادت را

در نیـمـه‌ی شعبان نکنم زندانی

 

 

 

 


 
 
نیمه شعبان مبارک
نویسنده : عاشق آفتاب - ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ خرداد ۱۳٩٢